شعری که حوا برای آدم می خواند...
با تو ، همه رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم.
با تو ، همه رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کنند.
با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند.
با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند.
با تو ، دریا با من مهربانی می کند.
با تو ، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند.
با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند.
با تو ، من با بهار می رویم.
با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم.
با تو ، من در شیره ی هر نبات می جوشم.
با تو ، من در هر شکوفه میشکفم.
با تو ، من در طلوع لبخند میزنم ، در هر تندر فریاد شوق می کشم ، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ، در غلغل چشمه ها می خندم ، در نای جویباران زمزمه می کنم.
با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ، عشق را ، زیبایی را ، مهربانی پاک خداوندی را ، می نوشم.
با تو ، من در خلوت این صحرا ، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان ، در تنهایی این بی کسی ، غرقه فریاد و خروش و جمعیتم ، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گل ها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند و "بوی باران ، بوی خاک ، شاخه های شسته باران خورده ، پاک"همه خوشترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو من...
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 23:7 توسط سمیه
|
آیت الله منتظری رفت...
محرم است.این روزها هرکه می رود حالش بهتر می شود.بر جور زمانه چشم بر بست و برفت.روحش شاد.یادش زنده و راهش پاینده.
ما چه باید بکنیم؟
محرم است."آنها که رفته اند کاری حسینی کرده اند .آنها که مانده اند باید کاری زینبی بکنند وگرنه یزیدی اند."
+
نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 15:55 توسط سمیه
|
Where do I begin
to tell the story Of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love she brings to me
Where do I start
With her first hello
She gave a meaning to this empty world of mine
There'd never be another love another time
She came into my life and made the living fine
She fills my heart
She fills my heart
with very special things
With angel songs, with wild imaginings
She fills my soul with so much love
That any where I go I'm never lonely
With her around who could be lonely
I reach for her hand. It's always there
How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now but this much I can say
I know I'll need her until the stars all burn away
And she'll be there
How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now but this much I can say
I know I'll need her until the stars all burn away
And she'll be there
+
نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 15:47 توسط سمیه
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 14:6 توسط سمیه
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 23:42 توسط سمیه
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 12:8 توسط سمیه
|
پیرمرد با موهای جوگندمی خاک گرفته و ژولیده با شولای پاره و مندرس روی تخته سنگ تیزی زیر سرو تنومندی که حالا شاخ و برگهایش با باد تکان می خورند و صدای زوزه مانند در می آورند نشسته و دوتار میزند.به افق نگاه می کند.آنقدر آشفته به نظر می رسد که گویی صدای دوتار خویش را نمی شنود.در عین حال آنقدر خیره نگاه می کند که انگار همه آرامش دنیا همه سردی دنیا در وجودش جمع شده یا شاید هم جداره بیرونی اش یخ زده .ولی شور دوتارش حکایت از غوغایی در درونش دارد.غوغایی که گویی دارد او را از زمین می کند و ذره ذره می بلعدش.انگار می خواهد آنقدر بزند که چون آرش جان خود را در سازش بگذارد و بنوازد.لحظه ای دیگر سهمگینی سردی نگاهش آدمی را به فکر می برد که مبادا این پیر تاریخ است یا فرشته مرگ که ساز مرگ کسی یا عاشقی را می نوازد و خود از بزرگی کار خویش مبهوت و متحیر شده است.به افق می نگرد.البته اگر واقعا بنگرد و باز اگر در این نگریستن بتواند ببیند .شاید هم که با گوشهایش لمس می کند یا بویی را می بیند.افق کبود است.ابرهای خشمگین رسته از طوفان و جنگ و صاعقه. تکه ای از آسمان خاکستری و تکه ای دیگر سیاه و افق کبود است.زمین درست زیر تخته سنگ پیرمردهمانجا که شولای او رویش کشیده شده تا همه پهنه ای که چشم میبیند گل آلود است.برکه های آب ایجاد شده در اثر باران .زمین گل آلود . آسمان عزادار یا شاید هم مبهوت و یا شاید حتی دست افشان. شور ساز پیرمرد. همه اینها فضا را تسخیر کرده اند و در این میان صدای نسک و نسک زنی که دیده نمی شود.پیرمرد گوشه چشمی به او می افکند با تاسف و بعد نگاه بر می چیند و باز به افق می نگرد و به تپه ها.تپه های خاکی و حالا گلی خوش فرم و خوش رنگ.در انتهای افق آنجا که دامنه این فرود می آید آن یکی رستن گرفته است. دوتپه خوش فرم یک شکل هم ارتفاع با فاصله ای متناسب از یکدیگر با قله های انابی نوک تیز و به شکلی معصوم برجسته.انگاری دو یار جدا نشدنی اند که معنی از بودن در کنار هم و زیبایی از تناسب وجود یکدیگر می گیرند.صدای دوتار پیرمرد اوج می گیرد.مرغی وحشی سوت می کشد و لحظه ای به صورت مبهوت آسمان پنجه می کشد و میرود.آن طرف تر تپه ای با دامنه کشیده و ارتفاعی کم که زیبایی و فریبندگی رانهای زنی دراز کشیده را تداعی می کند آرامیده است.صدای خفه شده زن.آخرین ضجه ها و بعد ساکت می شود و باز فریاد خفه شده ای و باز سکوت.زنی با قامت کشیده و لاغر و پیراهنی که گویا سفید بوده پیش از آنکه گل آلوده شود.به روی زمین افتاده ضجه می زند.گریه می کند.گویی پیش از این خویش را بر در و بر سنگ زده و حالا خسته افتاده .اشکها تمام شده اند.شاید برکه ها.....به صورت روی زمین افتاده.پیرمرد می زند.رد پای کجاوه ای روی زمین در امتداد همانجا که زن بر روی زمین افتاده وکجاوه می رود.آن زن با لباس سفید درون کجاوه نشسته .می رود.زن روی زمین افتاده می میرد و میبیند سیاهی کجاوه را که می رود .می رود و محو می شود در سفیدی ای که هیچ است که سفیدی مطلق و خالی است.زن توی کجاوه بر می گردد و به زن افتاده روی زمین نظری می افکند .محمل می رود و آن نگاه تا انتها می ماند و به خودش که روی زمین افتاده ثابت باقی می ماند. و زن روی زمین افتاده می ماند و دستی که روی هوا خشک می شود و به زمین می افتد.صدای دوتار پیرمرد همه فضا را گرفته .در گوش زن دیگر فقط یک صدا هست.یک صدا که هم گوشهایش و هم چشمهایش و هم همه دنیای لمسی و حسی اش همه را گرفته.پیرمرد شروع به خواندن می کند."غمت در نهانخانه دل نشیند".و صدایش آسمانها و زمین و افق و زن و تپه ها را به احترام به سکوت وا می دارد.همه ساکن می شوند و ساکت می شوند و به او گوش می سپارند جز کجاوه ای که می رود که از جنس این دیار نیست . سوز صدای پیر به خاطر این مرگ است.
+
نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 17:6 توسط سمیه
|
سرد بود، سرما بود ، فقط سرما بود،تنها بودم ، تاریک بود و گرچه راه کوتاه -مقصد بس بعید- به نظر می رسید.سرما رو دیگه حتی حس نمی کردم،جزئی ازش شده بودم، با تک تک سلول های مغز استخوانم نه ، بلکه با ذره ذره ی نورون های عصبی نخاعم حس می کردم.اونها هم مثل دندونهام حالا می لرزیدند، مثل همه بدنم.راه میرفتم ولی نمیفهمیدم که دارم راه میرم، اگه می ایستادم هم تفاوتش رو با رفتن درک نمیکردم،انگاری پاهام نه از من که از قانون سوم نیوتن (از اینرسی حرکتی) تبعیت می کردند، با خودم فکر کردم _ یعنی زنده میمونم؟یعنی میرسم؟ _نه تا چند دقیقه دیگه می میرم. _یعنی این شب تموم میشه؟چقدر مسیر طولانیه؟چه طور ممکنه برسم ؟هر آنه که بیفتم و نخواهم فهمید که افتادم.فکرم یخ زده بود، اونقدر که نمیتونست مثل همیشه تو گفتگوهای درونیش بگه "سورت سرمای دی
بی داد می کرد، هوا بس ناجوانمردانه سرد است"اوضاع خیلی حادتر از این بود که به
بیداد و ناجوانمردی هوا فکر کنم.فقط تصویر یه کارتن خوابی که الان از سرما گوشه خیابون شاید می مرد جلوی چشمم اومد.یه لحظه گفتم برم و گوشه خیابون دراز بکشم؟ چمباتمه بزنم ؟بهتر از راه رفتن نیست؟چقدر خوابم می یاد!من که نمیرسم! بذار اینجا چشمهام رو ببندم! و برای همیشه بخوابم؛ رنج کمتریست.تو این سرما هیچ کسی هم بیرون نیست که منو بدزده و ببره و چون لاشخور از جنازه ام استفاده کنه، فردا هم مامورای شهرداری پیدام می کنند.نه
... خیلی شیوه زشتی بود واسه مردن، تازه؛ مردن به خاطر راحت طلبی بود ، به خاطر ایستادن و نرفتن بود.پس میرم اونقدر میرم که نهایتا بیفتم و نه به عمد که به اجبار بمیرم.رفتم
و رسیدم و برام یه خاطره موند:عجب شب سردی بود.خب فردا چه کلاسی دارم، شنبه چه امتحانی!هیچی درس نخوندم باز گذاشتم واسه دقیقه نود آه.....
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 13:28 توسط سمیه
|
در رهگذار خلوتی که بارون و بوران همه آدمها رو فراری داده بود و به زیر سقف ها پناهنده کرده بود ،فقط تق تق کفشهای پاشنه بلندم بود که هر چند دقیقه یکبار بهم تلنگر می زد که تو هنوز زنده ای یا شاید زنده بودنم رو گوشزد می کردند.
کفشهایی که تا دیروز باهام بیگانه بودند ولی حالا به مشت طبیعت برعلیه همه ذهنیات نابود کننده من و به نفع زنده بودن من شهادت می دادند...
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 13:4 توسط سمیه
|
یه روز کاری من،یه دختر دانشجوی فوق لیسانس که هزار تا درس و پروژه و فکر و سودا تو سرش داره ،چطوری میگذره؟شاید این روزها بعدا یادم بره مثل روزهای کودکی،دبستان،راهنمایی ،پیش دانشگاهی،روزهای شورا ،انجمن و ...که یادم رفتند.پس خوبه که یه بار بنویسم.یک روز کاری...یه روز عادی...
صبحه ساعت 5:30 ،ساعت زنگ میزنه برای نماز خوابم میبره و با طلوع آفتاب بیدار میشم و بعدش هرکاری میکنم از عذاب وجدان خوابم نمیبره.هی به خودم میگم بخواب ،دیشب دیر خوابیدی ،سر کلاس حواست جمع نمیشه،فایده نداره.بلند میشم .به خاطر تصمیمی که برای رژیم غذایی درست گرفتم ،( بعد از اون مریضی به خاطر قولی که به خودم و خونه دادم،)بعد از مدتها صبحانه میخورم.از تمیز بودن اتاق لذت میبرم.آخه از دیشب کسی نبوده.میدوم که به کلاس برسم،دفعه پیش استاد سر کسایی که دیر اومده بودن غر زده بود.رفتم ساعت از 9 گذشته بود ،هنوز هیچ کس نیومده .یاد کلاس های معدودی که تو دانشکده پلیمر می رفتم افتادم که همیشه دیر می رفتم.این منم؟چقدر مثبت شدم!!!! بعد از 15 دقیقه استاد اومد و با 3 نفر کلاس شروع شد.تا نیم ساعت بچه ها تک تک می اومدند و هر بار استاد غر میزد که on time باشید!!!.عجب.
دفتر رو باز کردم.باز یادم افتاد.اون وقتها که پلیمری بودم ، آغاز هر ترم کلی دفتر ها و کاغذ های مختلف و خودکار ها و جامدادی های قشنگ می گرفتم که خودم رو تشویق کنم به جزوه نوشتن و سر کلاس رفتن و در نتیجه درس خوندن و چقدر هم فایده داشت.هیچ وقت تو گول زدن خودم موفق نبودم.ولی این ترم وقتی اشتباهی از مغازه نه کاغذ جدید پاپکو و نه برگه کلاسور و نه دفتر etude بلکه اشتباهی دفتر نقاشی خریدم فهمیدم که بهترین وسیله برای جزوه نوشتن من کاغذ بی خطه...کاغذ های به هم پیوسته و بی خط ..تا بی هیچ قید و بندی بنویسم.حتی رها از قید خط کشی های کاغذ و نقطه سر خط.و واقعا که چه لذتی دارد رهایی...
استاد غر میزنه on time باشید خانم ها.شما دیگه ارشد هستید و ....
بحث حقوق شهروندی است.بحث به حقوق شهروندی در یونان قدیم که می رسد ....دیگر در کلاس نیستم.غرق در کتاب های از زبان داریوش هاید ماری کخ و کوروش آلبر شاندور هستم که دوران دبیرستان خوندم..به یاد حرف دوست عزیزم می افتم که از قول فیلیپ کسل می گفت.خشایار کتابخانه های آتن را چرا به ایران آورد؟چه کسی آن ها را می خوانده؟استاد همچنان درس میدهد.حقوق شهروندی...
در آنتراک بین کلاس پیشش می روم.
-استاد من میخواهم روی این موضوع کار کنم.
-برای پایان نامه؟
-نه پایان نامه ام رو با دکتر سفیری شروع کرده ام
-خب من خودم منتقد این موضوع هستم.استاد ن در دانشگاه ت روی موضوعی شبیه این کار کرده.
و من می مانم.استادمان دکتر ی.م.از استادهای بزرگ حوزه شهری است. می مانم .چرا اینقدر سرد برخورد کرد؟موضوع من جالب نبود؟نه هر طور که فکر می کنم میبینم موضوع نابی است که تا به حال رویش کار نشده.هنوز بر جا ایستاده ام.اشکال نداره.با استاد های دانشگاه های دیگه کار می کنم.بهتر.اصلا بهتر که با اساتید دانشگاه تهران و علامه کار کنم.چه بسا این برخورد سرد به نفعم باشه .حتما همینطوره.بعد کلاس و ناهار و دیدن دوست سارا و سفارش پروژه جدید گرفتن از یه استاد دیگه و بعد هم خوابگاه...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 21:31 توسط سمیه
|